تبلیغات
زنده باد آزادی
شنبه 2 آبان 1388  11:43 ب.ظ    ویرایش: جمعه 8 آبان 1388 11:28 ب.ظ
توسط: شیوا

مرضیه، دو سه ساعتی است که منتظر رفتن است، بلاخره در باز می شود و زندانبان می گوید که وسایلش را جمع کند. صورتم را می بوسد و توصیه می کند که حتما غذا بخورم. حالا دیگر در تنهایی سلول نشسته ام. یک مشت می‌کوبم به سلول سمت چپ که مهسا نادری در آن است. او هم یک مشت می کوبد که یعنی تنها شده. هم سلولیهایمان، هم پرونده بودند و با هم رفته اند. من مانده ام در سلول 23 و مهسا مانده در سلول 22.

تنها شده ام دوباره و باز، هم‌سلولی دیگری آزاد شده و باز من هستم. من مانده‌ام. سعیده، پروین، ژیلا و حالا مرضیه

 

دو ساعت شاید گذشته است. نگهبان می‌گوید که وسایلم را جمع کنم برای تغییر سلول.. همه چیز را جمع می‌کنم، پتوها را تا می‌کنم. کلی اسباب دارم. به شوخی به مرضیه می‌گفتم: برای خودم جهیزیه جمع می‌کنم. نگهبان نوبت به نوبت وسایلم را می‌برد. چشم بند را می‌زنم و پتو بر دست. می‌روم به انتهای راهرو و از آنجا به بند 1.. سلول شماره 13. قبلا در روز چهارم بازداشت، دو سه ساعتی را در اینجا بوده‌ام.

 

سه نفر هستند. اولین نفر، حوری است که میشناسمش از همان سه ساعت با هم بودن . و دیدنهای کوتاه در ماشین ملاقات. آن دو نفر دیگر می‌پرسند که ما همدیگر را میشناسیم؟  و حوری معرفی می کند که شیواست..

 

با کبری و روشنک دست می‌دهم.

کبری جوانتر است. قد بلندی دارد با موهای کوتاه مشکی..سفید رو است و آرامش صورتش تحت تاثیر قرارت می‌دهد. بچه ها میروند هواخوری، من می‌مانم تا وسایلم را مرتب کنم..

 

کبری 28 ساله است، سیاسی نیست و اهل آن هم نیست، در شلوغی‌های انتخابات چه قبل و چه بعدش سهمی نداشته.. اصلا او را با این وادی کاری نیست.. اما محکم است و آگاه به حقوقش.. او را به همراه شوهرش در مراسم چهلم شهدا در بهشت زهرا گرفته‌اند و حالا بیش از یک ماه است که اینجاست و بازجویی هم ندارد.

 

با وجود سن کمش، مادر سلول است.. غذا را می‌آورد، می‌برد. سالاد درست می‌کند، ظرف می‌شوید.. و اعتراض می‌کند به دستشویی..

 

خانم مدیر هم از او دل خوشی ندارد، هی غر می‌زند که چرا دستشویی‌هایش طولانی است، آخر می‌دانید در اینجا همه به یبوست مبتلا شده‌اند .. بچه ها می‌گویند به خاطر کم‌تحرکی است و مدام بقیه را تشویق می‌کنند که آب بخورند.

امشب دیگر خانم مدیر نمی‌تواند تاب بیاورد. به در دستشویی می‌کوبد و با ‌آن صدای تیز و بلندش می‌گوید که :خانم زود باش بیا بیرون.. کبری اما چند دقیقه‌ای بعد بیرون می‌آید، در سلول را محکم به هم می‌کوید به نشانه اعتراض. خانم مدیر با عصبانیت در را باز می‌کند و می‌گوید : چشم بندتو بزن بیا بیرون..کبری چشم بند را می‌زند و می‌رود.. ما گوشهایمان را چسبانده‌ایم به دریچه‌های دیوار که می‌خورد به راهروی بغلی.. می‌خواهد کبری را بندازد انفرادی، کبری نمی‌گذارد و می‌گوید که شما حق چنین کاری را ندارید. صدای خانم مدیر تیزتر می‌شود و مدام می‌گوید که صداتو بیار پایین.. خفه شو.. توهین، توهین و توهین.. حوری نگران و افسرده است.. چشمان روشنک نم شده و من فقط گوش می‌دهم تا دقیقا ببینم موارد نقض حقوق زندانی را!

 

کبری برمی‌گردد به سلول، بغض دارد. گوشه ای می‌نشیند، هیچ‌کس سوالی نمی‌پرسد. بغض دارد و چشمانش پر از اشک می‌شود.

×××

هر روز نامه می‌نویسد به رئیس زندان و ملاقات شوهرش را می‌خواهد.. صدای اشکان هر روز به گوشمان می‌رسد، صدای فریادها و ضجه‌هایش که مدام می‌گوید: زن من کجاست؟

 

صدای اشکان که بلند می‌شود، کبری به هم می‌ریزد، بی قرار می‌شود.. شخصیت آرامی دارد و نمی‌تواند فریاد بزند.. بی قرار است.. چهره‌اش درهم می‌شود.. اشکان گریه می‌کند..

+++

سلول 14 و 15 که باز می‌شود، ما پشت دریچه یواشکی می‌ایستیم که ببینیم بچه ها را..

عاطفه.. مهسا.. هنگامه.. و صغری خانم..

 

سلول 15 یک زندانی بیشتر ندارد.. فریبا..

 

××

 

امروز، کارگاه حقوق شهروندی برگزار کرده‌ایم..

حوری و کبری نشسته‌اند مقابل من و من از حقوق متهم می‌گویم برایشان، ماده‌های قانونی که می‌شناسم.. آیین دادرسی کیفری، آیین‌نامه حقوق شهروندی، اعلامیه جهانی حقوق بشر

بچه‌ها سوال می‌پرسند و من در حد دانسته‌ها جواب می‌دهم.. کبری می‌گوید: " پس  با این حساب هر چه در اینجا بر ما می‌رود، غیرقانونی است".. این چنین است، متاسفانه

××

 

باز صدای اشکان است.. امروز گریه‌هایش دیگر امان همه را بریده.. چند روز است که به کبری قول می‌دهند که می‌گذارند شوهرش را ببیند.. اما خبری نیست.. اشکان به در ودیوار می‌کوبد.. ضجه می‌زند.. کبری بی‌قرار است ... چهره‌اش باز درهم رفته.. می‌گویم : داد بزن.. اینجا از صدای بلند وحشت دارند.. سختش است، می‌دانم، بعضی آدمها داد زدن در مرامشان نیست و کبری از این طیف است.. با نگهبان صحبت می‌کند، او قول پیگیری می‌دهد.. اما خبری نمی‌شود، دوباره و دوباره.. صدای اشکان، دارد همه را دیوانه می‌کند.. صدای ضجه های یک مرد و التماس‌هایش..

بلاخره کبری فریاد می‌زند.. به در می‌کوبد.. جیغ می‌زند.. "اشکان من اینجام! " او داد می‌زند تا شاید شوهرش بفهمد که او در آنجاست.. صدای کبری اما به جایی نمی‌رسد به جز دفتر رئیس بازداشتگاه.. دریچه‌های سلولمان بسته می‌شود که صدای کبری بیرون نرود.. او با لگد به در می‌کوبد.. من و حوری ساکتیم و گوشه سلول فقط نگاه می‌کنیم.. داد می‌زند که من باید رئیس بازداشتگاه رو ببینم وگرنه تا شب همین بساط رو ادامه می‌دم..

 

××

مامانی با آن صورت مهرباشن در را باز می‌کند.. کبری خشمگین می‌گوید که من از اول می‌خواستم با شما صحبت کنم، من باید شوهرمو ببینم، این حق منه.. مامانی با همان لبخند می‌گوید که حق با توست.. هرچه کبری درشتی می‌کند، هرچه تندخویی می‌کند، مامانی با لبخند پاسخش را می‌دهد، کبری آرام می‌شود و برده می‌شود پیش رئیس بازداشتگاه.

××

 

گریه‌های اشکان اما ادامه دارد.. با وجود ملاقات چند دقیقه‌ای، او آرام‌تر نشده و کبری هم بعد از ملاقات حالش بدتر است.. می‌گوید: این آدمی که من دیدم، اصلا اشکان نبود.. روانی شده بود..

روزهای ماه رمضان، زندان روایت مخصوص خودش را دارد.. آن‌هایی که روزه می‌گیرند و‌آن‌هایی که نمی‌گیرند، زیاد تفاوتی با هم ندارند. در سلول ما، حوری روزه می‌گیرد و من و کبری روزه خواریم..

اما هیچ وقت غذایی که از سحر می‌گیریم برای ناهار قابل خوردن نیست.. بنابراین، تمام ساعت‌های روز من در انتظار افطار می‌گذرد که ببینم امروز چه می‌دهند.. عین بچه ها اشتیاق افطار را دارم. کبری و حوری سرشان به قرآن و دعاست..

××

عصر شنبه است.  تمام دغدغه‌مان در این چند روز این بوده که بدانیم یکشنبه عید فطر است یا دوشنبه.. که اگر عید روز دوشنبه باشد، ملاقات‌هایمان لغو می‌شود و ما خدا خدا می‌کنیم که ماه همین امشب دیده شود.

عصر شنبه است و مثل همه روزها، نشسته‌ایم پای تلویزیون.. در باز می‌شود و مامانی دو برگه می‌دهد برای من و حوری که برگه استرداد اموال است. به حوری می‌گویم که این برگه را زمان آزادی می‌دهند. وقتی قرار است از اینجا بیرون بروی. او باورش نمی‌شود . من فکر می‌کنم که حوری هم دارد آزاد می‌شود. کبری خوشحال است برای ما. نمی‌دانیم که قرار نیست آزاد شویم. وسایلمان را جمع می‌کنیم. لباسهایمان را تحویل می‌دهند. بعد از مدتها کفشهایم را می‌پوشم و مانتویم را تنم می‌کنم. کبری ایستاده است و رفتن ما را می‌بیند. می‌بوسمش. لحظه آخر می‌گویم که خبرش را کار کنیم؟ می‌گوید که چنین کنم.. او تنها می‌شود در سلول.. ما می‌رویم به قرنطینه بند عمومی. کبری می‌ماند و من نمی‌دانم در تمام این 30 روز بدون ما، چه گذشته بر او و دیگران.

××

حالا عصر جمعه است. .. غروب‌های جمعه عجیب دلتنگی می‌آورد در زندان، حالا 30 روز است که تلویزیون ندیده‌ام و میدانم بچه ها حالا سرشان به تلویزیون گرم است. در پشت آن سلولهای در بسته.

30 روز گذشته است. احساس خوبی ندارم. احساسی که خاص چنین روزهایی است. روزهایی که تو می‌آیی بیرون و دیگرانی که می‌شناسیشان و با هم رفته‌اید زندان، می‌مانند به انتظار آزادی..

کبری را کسی نمی‌شناسد. نه تلفن زده.. نه ملاقات دارد هر دوشنبه.. نه کسی که پیگیر کارهایش باشد.

تنها یاد من است که گاهی به یادش می افتد. و ناتوانی‌ام برای آزاد کردنش.

 

.  پی‌نوشت1: این پنجمین آدرسی است که عوض می‌کنم

 

پی‌نوشت2: شنیدم که قرار بازداشت هنگامه به قرار مجرمیت تبدیل شده و آزادی‌اش منتفی، یعنی باید در زندان بماند تا زمان دادگاهش، خیلی ناراحتم

 

پی‌نوشت3: حوری( فاطمه ضیایی آزاد) به اتهام ارتباط با سازمان مجاهدین در زندان بود، از اسفندماه تا حالا، فقط به جرم اینکه رفته بود تا دو دخترش را در اشرف ببیند. 3 ماه انفرادی، 7 ماه 209 و حالا بند عمومی

 

پی‌نوشت4: مهسا نادری، 20 ساله است، آن موقع که بازداشت شد، 19 ساله بود. 1سال حکم گرفته ازشعبه 28 دادگاه انقلاب. با تقاضای عفو مشروطش مخالفت شده. 7 ماه در 209 بود، 3 ماه انفرادی

 

پی‌نوشت5: " مامانی" یکی از نگهبانان 209 است. مهربان است. آرام است. تمام زندانی‌ها دوستش دارند.

 

پی نوشت6: این آدرس نهایی من است. تا قبل از اینکه فیلتر شوم دوباره:

 

http://www.azadiezan.co.cc/

 

بنابراین از این به بعد، این آدرس را ببینید لطفا..

 

این دو خبر مربوط به کبری است

 

 

   


نظرات()   

زنده باد آزادی